دکتر محتشمی ریاست دانشگاه بیرجند بودند و ما هم دانشجوی ایشان در مقطع کارشناسی (از سال 1378 تا 1382). گروه عضو هیات علمی کافی نداشت و تقریباً در سالهای اول تدریس، 90 درصد دروس اصلی با دکتر بود. یادم نمی رود که روز یکشنبه از ساعت 7:45 تا ساعت 20 کلاس داشتیم (اسمش را که برنامه نمی شد گذاشت). خلاصه بگم زمستان بود و کارهای معاون دانشگاه به مذاق دانشجویان خوش نیامد و در صحن دانشکده مهندسی (واقع در خیابان 17 شهریور) تحصن شد. تحصن از عصر شروع و همه متقاضی حضور و پاسخگویی رئیس دانشگاه بودند. رئیس اهمیتی نداد و تماسها بی فایده و جواب داده نمی شد. تحصن ادامه داشت و بچه‌ها تا سحر در صحن دانشکده لرزیدن. سحر سرو کله ریاست دانشگاه پیدا شد و متحصین عصبانی. از هر باب شعار می دادند. من و همکلاسیم در وسط متحصین نشسته و ریاست دانشگاه پشت تریبون رفتن و صحبت کردن. علت تاخیر در حضور را جلسات مختلف و فشرده بودن برنامه کلاسهایشان اعلام کردند و در بین جمعیت رو به من کردن و گفتن "اگر باورتان نمی شود عارفی هست و می تواند شهادت دهد". دنیا پیش چشمانم تیر و تار شد و با خودم می گفتم که حتما تمام دروس را خواهم افتاد. اولین جلسه کلاس بعد از این موضوع در کلاس 207 دانشکده بود و ما از ترس دکتر رفتیم انتهای کلاس نشستیم که چشم دکتر به ما نیفتد. آقای دکتر با منش استادی که داشتند در کلاس حاضر شدند و بدون توجه به آن موضوع درسشان را دادند و رفتند و در هیچ جا نه مطرح شد و نه در کلاس و درس و نمره ما تاثیری گذاشت. این مطلب و منش استادی همواره در ذهن من مانده و هر جا دانشجویی خطایی کند و یا مطلبی که برای من نا خوشایند باشد را بیان کند، در درس و نمره او هیچ تاثیری ندارد. رصد استاد راهنما دانشجوی کارشناسی ارشد بودم و استاد راهنما دکتر محتشمی. با توجه به قبولی در مقطع دکتری، کار پایان نامه بسیار فشرده بود. آقای دکتر ما را از هر کاری منع کرده بودند. بزرگ شده بودیم و باید دستمان تو جیب خودمان می بود. در تابستان 1384 در دانشگاه آزاد فردوس بدون اطلاع آقای دکتر پنجشنبه و جمعه حق التدریسی درس می دادم و به بهانه نداشتن سیستم در دانشگاه، اخرهای هفته شهرستان می رفتم و تدریس. آقای دکتر هر از گاهی تلفنی ما را چک می کردن که مبادا خواب باشیم و یا کار دیگری انجام دهیم. از ترس ایشان ظهر خواب نداشتیم. به خانواده سپرده بودم که هر وقت ایشان زنگ زدن بگویند بیدار است. موضوع به جایی رسید که یک شب حدود ساعت 12:45 نصف شب گوشی زنگ زد و آقای دکتر ما را رصد کردند و خوشبختانه ما بیدار. روزگار سختی بود و چاره ای هم نبود و اگر این سختگیری ها نبود کار به نتیجه نمی رسید. ولی یکی از خاطرات شیرین من و آقای دکتر است و بارها ایشان آن را بیان کرده اند و با منش استادی که دارند از من عذرخواهی کرده اند. امیدوارم همواره سلامت و پر انرژی باشند. — دکتر محسن عارفی گروه آماردانشگاه بیرجند