در فرهنگ ما، پدرنخستین استاد است و «استاد» دومین پدر؛ و چه نیکوست آن هنگام که این دو مقام والا در یک تن جمع شوند. امروز قلم به دست گرفته‌ام تا نه برای یک استاد، که برای تمام هستیِ نورباران خود بنویسم؛ برای کسی که هم معنای پدر را در من باز آفرید و هم واژه استاد را جان بخشید. در مکتب‌خانه زندگی، بعد از مادر مهربانم، تو نخستین کسی بودی که حروف الفبای مهر را به من آموختی. دستان گرم و پرآوازت ورق زدن کتاب زندگی را به من نشان داد. نفس‌هایت، بی‌آنکه بدانی، برای من تمرین همیشگی صبر و استقامت بود. آنگاه که پایم به دنیای درس و دانشگاه گشوده شد، تو بودی که نه با گفتار، که با سیرت و رفتار بی‌پیرایه‌ات، درس‌هایی به من دادی که در هیچ کتابی یافت نمی‌شد. تواضع در برابر دانش را نه در کتاب‌ها، که در طرز نشستن تو پای دفتر استادانی چون دکتر مشکانی (استاد راهنما کارشناسی ارشد) و دکتر شانبا (استاد راهنما دکتری) آموختم. در آن سال‌ها، نه فقط نگرانی‌های تحصیلت را شنیدم، که شادی‌هایت را نیز از نزدیک دیدم. چون از تحصیل در انگلستان بازگشتی، دانشگاه بیرجند از تمامی دقایق عمرت بهره‌مند شد؛ هم در مقام استاد گروه آمار و هم در جایگاه رئیس دانشگاه بیرجند. چه شب‌ها که در اتوبوس مسیر بیرجند به تهران، چراغ دانش را روشن نگاه‌داشتی تا سهمی در گسترش آمار و تعالی انجمن آمار ایران باشد. همکارانت را از هر رأی و اندیشه‌ات آگاه می‌ساختی و اگر مخالفتی بود، با منطق و مدارا، دلها را همراه می‌کردی. نگاه موشکافانه‌ات را در ریزترین مسائل دریافتم و زیستنِ انسانی‌تر را از رفتار بزرگوارانه‌ات با هر دانشجو، هر همکار، حتی هر رهگذری که به تو پناه آورد، به خاطر سپردم. به یاد دارم که چگونه هر روز، سپیده‌دمِ ساعت شش و شامگاهانِ ساعت نه، با تک‌تک دانشجویان (علی الخصوص تحصیلات تکمیلی) تماس می‌گرفتی، از روند پیشرفت شان آگاه می‌شدی، و چنان با دقتی تمام‌ناشدنی بر ایشان نظارت داشتی تا مبادا گوشه‌ای از توان والا، زیبایی نگاه عمیق و ژرفای ذکاوتشان به ظهور نرسد یا در پرده‌ای از غفلت بماند.مرز توانمندی آنها را جابجا و در سخت‌ترین لحظات مایه امید و انگیزه آنها بودی. نتیجه این زحمات آن است که هر نگاهی به نقشه ایران و جهان می کنم، درختانی استوار و پر محصول میبینم. پس از آن‌که اوج شکوفایی در بیرجند را، با خودگذشتگیِ تمام، به پایِ ارزش‌های خانواده نهادی و رخت به دانشگاه فردوسی مشهد کشیدی، به من و خواهرانم آموختی که اعتبار، نه در جایگاهِ کار، که در عیارِ وجودِ انسان است. این، اقبالِ دانشگاه فردوسی بود که از ژرفای تخصصت در نظریه اطلاعات، قابلیتِ اعتماد، شاخص‌های اقتصادی و دیگر عرصه‌های علم آمار بهره‌مند شد، و شاگردانی بی‌همتا را به ثمر نشاند که هر یک، چونان شاخه‌ای از درختِ پربرگِ دانشِ تو، بالیدند. در برابر تو، نه چونان شاگردی، که چونان فرزندی، سر تعظیم فرود می‌آورم. هر قطره دانشی که از تو چشیدم، در عمق جانم به دریاچه‌ای از سپاس بدل شده است. هر واژه محبت‌آمیزت، مشعلی شده فروزان در مسیر تاریک دشواری‌های زندگی. تو به من نشان دادی که می‌توان هم استادی چیره‌دست بود و هم پدری مهربان؛ هم بر قله‌های دانش ایستاد و هم در دره‌های فروتنی گام زد. از تو سپاسگزارم که به من یاد دادی چگونه بیاموزم، و از تو ممنونم که به من آموختی چگونه دوست بدارم. دستانت را می‌بوسم و بر چشم می‌نهم؛ همان دستانی که کتاب‌های بی‌شمار را ورق زده‌اند، قلم‌های بسیار به نسل‌ها سپرده‌اند و هرگز از نوازش سرم کوتاهی نکرده‌اند. پدرِ من، استادِ من، زنده‌باد نام نیکت، پاینده‌باد راه پرافتخارت — حسینعلی محتشمی برزادران پسر دکتر محتشمی